دویست و سی و دو

خرید بک لینک

اسلحه را از روی سرم برداشت. آب زرد از توی پاچهاش زد بیرون، از موقعیتی که در آن بودم خنده ام گرفته بود، می دانستمخنده من او را عصبی می کند، اما عصبی نشد ، او هم خنده اش گرفته بود، بر پدر آموزشهای بانک لعنت! یک پلیس یونیفورم پوش می آید می ایستد جلوی تمام رؤسای شعبه ها، خودرا تاب می دهد و وانمود می کند که دویست و سی دو گروگان گیری را با موفقیت حل وفصل کرده، بعد دستوراالعمل های کلی صادر می کند.

-آقایان ، در برخورد با گروگان گیر حفظ آرامش اولین اولویتشماست، گروگان گیر نباید هیجان زده شود ، هیچی حسی نباید به او القا کنید، نبایدنشان دهید که ترسیده اید یا مضطربید .آن موقع هم خنده ام گرفته بود، در دانشکدهاقتصاد که بودم استادی داشتم که احساس می کرد بعد از گینز بزرگترین تحلیل گراقتصادی دنیاست. یک فولکس داشت که بعد از کلاس برایش هل می دادیم! در طول سه سال هیچ وقت کت شلوار پوشیده اش را عوض نکرد! کله اینگروگان گیر هم مثل کله استادم کچل است، قیافه مضحک او را به خود گرفته ، نمی توانمنخندم ، اما او نباید بخندد، نمی دانم چرا دارد می خندد؟ کاش یک مامور زبده نحوه درست گروگان گیری را به او آموزش دادهبود، لوس شده است. مثل دو تا دلقک سیرک شده ایم، دو تا دلقک لوس که مردم به سمتشانپاپ کورن پرت می کنند، یک سرباز صفر دراز چهار زانو پشت در بانک نشسته ، فرماندهشان رفته روی سقف ماشین، پس اونایی که سرشان کلا مشکی دارند و همیشه یا از طنابآویزانند یا در حال تمرین کنگ فو کجا رفتند؟

حیف پول هایی که از جیب پدرم کش رفتم تا با بچه ها برویم سینما فیلم پلیسی تماشاکنیم.

هیچ کدام از این مامورها شبیه "کلینت ایستوود"نیستند، کاش بیست سال زودتر می دانستم فیلم ها دروغ می گویند، الان بایدیک مرد به اندازه دیوار از توی دریچه تهویه بپرد بیرون ، تمام گروگان گیرها را خلعسلاح کند، به دریچه کولر نگاه می کنم،

-لعنت به هیکلت، کجا رو داری نگاه می کنی ؟

(دلم می خواست این جمله از دهانش بیرون بیاید اما نیامد،هرگز نیامد) .

-آقا عذر می خوام کجا رو نگاه می کنین؟

-چیزی نیست، چیزی نیست، خونسرد باش

من حتی در خواستگاریم آنقدر مودب نبودم، خدایا این چه وضعمسخره ای است؟ چرا این مرد باید مرا گروگان بگیرد ؟ یک کشیش هفتاد ساله یا حتی پاپ، به مراتب در گروگان گیری حرفه ای تر از این مرد است! عجب وضع مسخره ای گیرافتاده ام. صبح به سامی چی گفتم؟ صبح به سامی چی گفتم؟... امروز روز آخر مهلتصاحبخانه است. سامی رفته اجاره را بدهد؟ هیچ کاری را نباید داد دست بچه ها، اگر زخمی بشوم، او هم اجاره را ندهد چه؟ باید سالم بیایم بیرون، مجبورم سالم بیام بیرون، این کانال کولر لعنتی چرا باز نمی شود؟

-آقا عذر می خوام، شما چرا همه اش بالا را نگاه می کنید؟

- من عادت دارم ، عادت همیشگی من بالا را نگاه کردن است،چشمم افتاد توی چشمش، خندید ، منتظر بودم سرش را بدزدد، چشمانش را مخفی کند، پسچرا می خندد؟ بازی ما به اوج مضحکه نزدیک می شود، منتظر انفجار هستم، منتظر بدبختی هستم، روی دو زانو نشستم، دارند از بیرون صدایش می کنند، چرخید طرف در شیشهای، سربازی که چمبک زده بود پرید هوا،اسلحه را گرفت طرف در شیشه ای ، فرماندهاز روی سقف آمد پایین ، پای گرونگان گیر گرفت به سیم کامپیوتر ، نزدیک بود بخوردزمین، خود را جمع کرد، یک تیر خورد به در شیشه ای، پودر شد ریخت پایین. عضلاتم راسفت می کنم، صدای جیغ می آید، سرباز چمبکزده ، حالا ده متر پرید بالا. فرمانده پشتدر ماشینش مخفی شده ، آب از توی پاچه شلوارم می زند بیرون، عجب آبروریزی بدی!

سرباز چمبک زده بی هوا شلیک می کند، بدنم داغ می شود، آنقدرها هم که می گویند درد نداشت، فقط می سوزد، از خون می ترسم، غضلاتم شل شده ، یکقطره آب یا خون که نمی توانم فرقشان را حسکنم آرام آرام از پشت یقه ام سر می خورد می رود پایین، احساس می کنم مهره های کمرمرا یکی یکی طی می کند، می رود توی شلوارم، چه حس خوبی! این سامی لعنتی خیلی حواسپرت است! اجاره را داده؟ نداده؟ نمی خواهم به این موضوع فکر کنم ، احساس خوبی دارمکه این افکار خرابش می کند، انگار رفته ام توی سونا . هوا گرم است، دنیا سیاه می شود، لعنت به این سامی ، لعنت.

کامبیز دیرباز و سرگیجه...

ما را در سایت کامبیز دیرباز و سرگیجه دنبال می‌کنید

برچسب: دویست واژه در روز,دویست و شش,دویست و شش صندوق دار, نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 23:26

صفحه بندی